دراین بهارمرده بی عشق بی انسان سررا مقیم شانه من کن برادرجان . سررا مقیم شانه من کن که مدتهاست باران نمیبارد دراین بیغوله ویران سررا بروی شانه ام بگذارو هق هق کن سررا به امن شانه ام بسپار وغم بنشان. ماگریه کردیم و قفس هامان قفس ترشد. توگریه کن شاید دری واشد برادرجان توگریه کن شاید خدای تو دری واکرد حتی به آنسوی عدم حتی به گورستان! اشکی بریزو خنده بر این خشکسالی کن اشکی بریزو خنده کن بردردبی درمان. چاووش خان سفره بی نانمان کردند. بانام آبادی چنین ویرانمان کردند با لفظ آزادی صدامان را کفن کردند مارا دچار رعشه های نیمه شب کردند. من هم دلم خون است ازاین کابوس بی پایان من را حریم هق هق خود کن برادرجان دراین بهارمرده بی برگ وبی باران من را رفیق هق هق خودکن برادرجان. ماهردو ازیک خاک ویک دنیای بن بستیم ماهردو بن بستیم ازاین رو دل به هم بستیم. این بیدهارابادو مارا دردخواهدبردماهردو آزاده سرویم وتهی دستیم. سررابه خشم شانه ام بسپارو ایمن باش دنیاپرازتاریکی است اما تو روشن باش من هم دلم خون است ازاین کاشانه ویران حالاتو دوش هق هق من شو برادرجان ..